عبد الرحمن جامى

90

أشعة اللمعات ( فارسى )

از ميان برخيزد ، بحر ازل با بحر ابد بياميزد اوّل » كه ازل است ، « به رنگ آخر » كه ابد است ، « برآيد و آخر به رنگ اوّل » يعنى اوّل و آخر يكى بود ؛ « نظم : « 1 » امروز و پرى و دى و فردا ، هر چار يكى بود » به اعتبار حقيقت زمان ؛ زيرا كه حقيقت زمان را به اعتبار مقارنه با امور حادثهء حاضره ، امروز گويند و به اعتبار اقتران به امور حادثهء منقرضه ، دى و پرير و نظر به اقتران با امور حادثهء آتيه ، فردا ؛ پس « تو » از اين اعتبارات « فردا » يعنى متفرد شو و به فنا در واحد فرد متحقّق باش تا به ذوق دريابى كه اين اعتبارات چهارگانه يكى است ؛ « آن‌گاه » كه از همه متفرد شده باشى و به فنا در واحد فرد متحقّق گشته « چون ديده بگشايى » در نظر شهود خود ، « همه تو باشى » ؛ زيرا كه چون كسى در مشهود خود فانى شود ، خود را او بيند و چون مشهود او همه باشد ، وى نيز همه باشد « و تو در ميان نه » ؛ زيرا كه تو از تويى خود فانى شده‌اى « نظم : « همه خواهى كه باشى اى او باش * رو به نزديك خويش هيچ مباش » .

--> ( 1 ) . « امروز و پرى و دى و فردا * هر چار يكى بود ، تو فردا » .